...000... معشوق پنهان ...000...

                                « معشوق پنهان »

قلم باز گیریم ، سخنی در جانم ، با تمام احساس ، بازار من آید

سخن جا مانده ، که در آن هیچ کسی ، نه بگوید تنهام ، نه دلم بس تنگ است .

سخن از عشق و من ، بی خیال هر کس ، باز من می گویم

عاشقم ، عاشق آن مه نو که در آن روزمبین ، پشت آن مخمل و گل ، با نگاهی غمگین شعر احساس از آن بر آید و منم اندوهگین ، با همان شور و شعف ، که نگاهی پس آن مخمل و گل اندازم ، نعره برآرم و گویم ای کاش ، سنبلم YOU بودی ، تا کسی جز من سر در اندوه ، با تو از عشق نگوید ای کاش

باز هم می گویم ، سخنی از گل سرخ ، که تو سرخی و من از سرخی تو در اندوه ، چه شود گر بشود انده من در دل تو ، تا توانم سخنم را گویم ، تا که شاید همه اش غم نبود ، اندکی شادی در آن کوچه ی پرت ، که من از پشت سرت با همان عشق که در چشمان است ، همه ی این سخن اندوه را ، در دلت اندازم ، گر زمن پشت کنی ، باز از غم گویم ، گویم آن روز که من در همه ی تنهایی ، تو تمامی در شوق و منم بی کس و مست ، به سراغت آیم که چرا هیچ کسی با من خونین دل نیست چون من از شعله ی عشق تو بسی سرشارم

..... ای سنبل سرخ ، همه اش در نخ توست ، سخنم از نفست باز آید ، اندکی آهسته ، نفس کش که م از فرط نوازش هایت ، خار بنی بیش نیم .

                                                                     شاعر : خوش سخن

/ 2 نظر / 20 بازدید
محمد جواد

قال الله عزّوجلّ: ای موسی! هر‌كه از گناهكاران نزد تو آمد و به تو پناه برد، بگو خوش آمدی و آسوده شدی، چه جايگاه بزرگی است پيشگاه خداوند عالم. و بر ايشان آمرزش بخواه و بر ايشان مانند يكي از خودشان باش. حدیث قدسی